بچ بچلغتنامه دهخدابچ بچ . [ ب ُ ب ُ ] (اِ صوت مرکب ) حرف زدنی باشد در نهایت آهستگی و سرگوشی را نیز گویند. (برهان قاطع). پژپژ. (آنندراج ). سخنی باشد که پوشیده از مردم گویند. بیخ گ
بُچگویش دزفولیچیز اضافی در یک وسیله،تیکه برآمده و نوک تیز از چیزی، اصطلاحاً وقتی لباس یا دست کسی به لبه تیز برآمده اضافی بخورد و زخمی شود می گویند لباس را بچ نزند یعنی زخمی ن
بچیچلغتنامه دهخدابچیچ . [ ب َ ] (اِ) نجوا. هرچیز که بطور نجوا مخفیانه گفته شود و کلمه ای است که بدان شبان گله را می خواند. (ناظم الاطباء). اما این کلمه ضبط نادرستی است از پچ پچ
پچ پچلغتنامه دهخداپچ پچ . [ پ ِ پ ِ / پ ُ پ ُ ] (اِ صوت ) پچ پچه . فچفچه . پژپژ.(رشیدی ). بچ بچ . پج پج . نام آواز آنکه راز و نجوی کند. نجوی . نمیمه . هسیس . منافثه . سخنی که آهس
حرفلغتنامه دهخداحرف . [ ح َ ] (ع اِ) حد. لب . کنار. کناره . لبه . کرانه . (منتهی الارب ). تیزی . (ترجمان عادل ) (منتهی الارب ). شفا. جانب . طرف . (منتهی الارب ): حرف جبل ؛ تیزی
بُچگویش دزفولیچیز اضافی در یک وسیله،تیکه برآمده و نوک تیز از چیزی، اصطلاحاً وقتی لباس یا دست کسی به لبه تیز برآمده اضافی بخورد و زخمی شود می گویند لباس را بچ نزند یعنی زخمی ن