خشیلغتنامه دهخداخشی . [ خ َش ْی ] (ع ص ) هراسان . ترسان . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (اقرب الموارد). || (اِ) گیاه خشک . (ناظم الاطباء).
خشیلغتنامه دهخداخشی . [ خ َ ] (اِ) چیزی که سفیدی آن بینهایت باشد یعنی سپید سپید. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || خشینه ، سیاه تیره رنگ و به کبودی مایل . (برهان قاطع) (ناظم الاط
خشیلغتنامه دهخداخشی . [ خ َ / خ ِش ْی ] (ع مص ) ترسیدن . خشاء. (منتهی الارب ). رجوع به خشاء دراین لغت نامه شود.
خشیلغتنامه دهخداخشی . [ خ َ شی ی ] (ع اِ) گیاه خشک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (از تاج العروس ).
خشیجلغتنامه دهخداخشیج . [ خ َ ] (ص ) نقیض . ضد. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || (اِ) مخفف آخشیج که بمعنی عنصر است . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء).
وخشیلغتنامه دهخداوخشی . [ وَ ] (ص نسبی ) منسوب به وخش و آن شهری است . (الانساب سمعانی ).جامه ای است منسوب به وخش . (انجمن آرا). جامه ای است خوش قماش و لطیف . (ناظم الاطباء) (بره
خشیجانلغتنامه دهخداخشیجان . [ خ َ ] (اِ) ج ِ خشیج یعنی اضداد.(برهان ). || مخفف آخشیجان هست که عناصر باشد و آن خاک و آب و هوا و آتش است . (برهان قاطع).