احبیلغتنامه دهخدااحبی . [ اَ با ] (ع ص ) نعت از حبا یحبو حبواً.- امثال :الأقوَس ُ الأحبی من ورائک ؛ هذان من صفة الدهر... یعنی ان ّ الدهر الاصلب الذی لایبلیه شی ٔ والذی یحبول
عهبیلغتنامه دهخداعهبی . [ ع ِ هَِ ب ْ با ] (ع اِ) به معانی عهباء است . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). رجوع به عهباء شود.
یاملغتنامه دهخدایام . (اِخ ) ابن احبی ، قبیله ای است به یمن از همدان . نسبت بدان یامی ّ است و گاه در اول آن همزه ٔمکسوره افزایند و گویند اِیامی ّ. (از تاج العروس ).
حببورةلغتنامه دهخداحببورة. [ ح َب ْ ب َ رَ ] (ع اِ) در کتاب پدر دالکالا به معنی خشخاش بکار رفته و آن مأخوذ از همپولا در عربی حپاور میباشد. ابن الجزاردر زادالمسافر آرد: شقیق النعم
پرخشملغتنامه دهخداپرخشم . [ پ ُ خ َ ] (ص مرکب ) غضبناک . خشمناک . غضوب : سواران چو شیران جسته ز غارکه باشند پرخشم روز شکار. فردوسی .سیه چشم و پرخشم ونابردبارپدر بگذرد او بود شهری
زجموللغتنامه دهخدازجمول . [ زَ ] (ع اِ) حبی است دوایی و آنرا بفارسی تخم کشوت خوانند. طبیعت آن معتدل است در سردی و گرمی . (برهان قاطع) (آنندراج ). حبه ای است دوایی که تخم کشوت نیز