کوژلغتنامه دهخداکوژ. (ص ) به معنی کوز است که پشت خمیده و دوته شده باشد. (برهان ). پشت خمیده و اصل در آن یعنی کژ بمعنی کج بوده چون جیم و زای فارسی بهم تبدیل می یابند، کوژپشت شده
کوژلغتنامه دهخداکوژ. [ ک ِ / ک ُ وِ / ک ِ وِ ] (اِ)نام میوه ای است سرخ رنگ که پیوسته نهال آن از زمین شور برمی آید و به عربی آن را زعرور می گویند. (برهان ) (از آنندراج ). میوه ا
کوژ انگبینلغتنامه دهخداکوژ انگبین . [ ژِ اَ گ َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) نحل .ثول . (مهذب الاسماء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کوژ رفتنلغتنامه دهخداکوژ رفتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) خمیده راه رفتن . با پشتی خمیده و چفته راه رفتن : اختجاج ؛ کوژ رفتن شتر باشتاب . (تاج المصادر بیهقی ).
کوژ شدنلغتنامه دهخداکوژ شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ضلع. (تاج المصادر بیهقی ). اِستقواس . (زوزنی ). انحناء. خمیدن . تقوس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوژ گشتن شود.
کوژ کردنلغتنامه دهخداکوژ کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تعویج . (زوزنی ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خم کردن . || پشت خمیده کردن . خمیده قامت کردن : مرا روزگار این چنین کوژ کرددلی بی