کارگزار فرهنگیculture brokerواژههای مصوب فرهنگستانشخص یا سازمانی که بین فرهنگ مقصد و فرهنگ گردشگر به شکلهای متفاوت ارتباط برقرار میکند
کارگزارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده١. انجامدهندۀ کار.٢. کسی که از طرف دیگری کاری را اداره میکند.٣. واسطۀ دادوستد یا انجام یافتن کاری.٤. مٲمور دولت یا حکومت.٥. نمایندۀ یک مؤسسه یا شرکت در شهر دی
کارگزارلغتنامه دهخداکارگزار. [ گ ُ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) عامل . ج ، کارگزاران : و کتبه و کارگزاران را امور متفاوت بود بعضی محظوظ و بهرمند و جمعی محروم و مستمند میماندند. (جهانگشای
وابستهلغتنامه دهخداوابسته . [ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) مربوط. متعلق . موقوف . منحصر. منسوب و ملازم . (آنندراج ). ج ، وابستگان . || در سفارتخانه ها به درجه ای از مأمورین سیاسی
زوارهلغتنامه دهخدازواره . [ زَ رَ ] (اِخ ) نام برادر رستم . (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (از برهان ) (آنندراج ) (از اوبهی ) (از انجمن آرا) (از فهرست ولف ). پسر زال و برادر رستم است
کاربندلغتنامه دهخداکاربند. [ ب َ ] (نف مرکب ) صفت فاعلی از کار بستن . کارگزار. مأمور. عامل . فاعل . عمل کننده و اطاعت کننده . (غیاث ). بعمل آرنده . (آنندراج ) : چنان تیره شد چشم
کنندهلغتنامه دهخداکننده . [ ک ُ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف ) اسم فاعل از کردن . فاعل و عامل و گماشته . کارگزار و نماینده . سازنده . (ناظم الاطباء). ترجمه ٔ عامل . (آنندراج ). عامل . سا
کفاتلغتنامه دهخداکفات . [ ک ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ کافی . مردان کافی و با کفایت و درست و کامل و فاضل و کارکن و مردان قابلی که از عهده ٔ تکالیف امور محوله ٔ بخود بخوبی برمی آیند. (از