فغالغتنامه دهخدافغا. [ ف َ ] (ع اِ) دانه ٔ تلخه و مانند آن که از گندم دور نمایند. || کاه گندم . || آفتی که همچو غبار بر غوره ٔ خرما نشیند و از رسیدن مانع گردد. || غوره ٔ تباه ش
فق ءلغتنامه دهخدافق ء. [ ف َق ْءْ ] (ع اِ) پوست که با بچه بیرون آید از رحم . (منتهی الارب ). فاقئاء. (اقرب الموارد). || پوست پاره ٔ تنک که بر بینی بچه باشد و دور نکردنش در حال م
فقعلغتنامه دهخدافقع. [ ف َ ] (ع مص ) سخت زرد گردیدن . || زرد بی آمیغ شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || فرسودن کسی را سختی های زمانه . (منتهی الارب ). هلاک کردن . (از ا
فقعلغتنامه دهخدافقع. [ ف َ / ف ِ ] (ع اِ) نوعی از سماروق سپید نرم . ج ِ فقعة. (منتهی الارب ). و آن بیشتر در جاهای نمناک و دیوارهای حمام و زیر خمهای شراب روید. گویند هرکه آن را
فقاًلغتنامه دهخدافقاً. [ ف ِق ْ قَن ْ ] (ع ق ) عیناً. درست مانند چیزی . (یادداشت مؤلف ). کأنه . (یادداشت مؤلف ).
فقأیلغتنامه دهخدافقأی . [ ف َ آ ] (ع ص ) شترماده ٔ حقوه زده که کمیز نتواند کرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فقاحلغتنامه دهخدافقاح . [ ف ُق ْ قا ] (ع اِ) شکوفه ٔ اذخر. (منتهی الارب ). || شکوفه ٔ گیاه هرچه باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (ص ) زن نیکوروی و خوب صورت . (منتهی ال
فقاًلغتنامه دهخدافقاً. [ ف ِق ْ قَن ْ ] (ع ق ) عیناً. درست مانند چیزی . (یادداشت مؤلف ). کأنه . (یادداشت مؤلف ).
فقأیلغتنامه دهخدافقأی . [ ف َ آ ] (ع ص ) شترماده ٔ حقوه زده که کمیز نتواند کرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فقاحلغتنامه دهخدافقاح . [ ف ُق ْ قا ] (ع اِ) شکوفه ٔ اذخر. (منتهی الارب ). || شکوفه ٔ گیاه هرچه باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (ص ) زن نیکوروی و خوب صورت . (منتهی ال