خاربانیلغتنامه دهخداخاربانی . (اِخ ) احمدبن محمد خاربانی . از اهل خاربان است . احمدبن محمدالخاربانی از محمدبن عبدالملک المروزی نقل کرده است ولی ابن منده میگوید وی از علی بن خلف نقل
خاربنلغتنامه دهخداخاربن . [ ب ُ ] (اِ مرکب ) بته ٔ خار. ج ، خاربنان : ور خاربنی بیند در دشت بترسدگوید مگر آن خار ز خیل تو سواریست . فرخی .کبکان بی آزار که در کوه بلندندبی قهقهه ی
خاربندلغتنامه دهخداخاربند. [ ب َ ] (اِ مرکب ) آنچه از خار و چوب گرد باغ و کشت نهند برای محافظت . (غیاث اللغة) (آنندراج ). رجوع به خاربست شود.
خارخونلغتنامه دهخداخارخون . (اِخ ) دهی است از دهستان درکاسعیده بخش چهاردانگه ٔ شهرستان ساری . محلی است کوهستانی و جنگلی و هوای آن مرطوب ومالاریائی واقع در 18 هزارگزی شمال کیاسر و