ارمالغتنامه دهخداارما. [ ] (اِ) اردشیران . اردشیردارو. مرماهوس . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). در فهرست مخزن الادویه آمده : اردما (کذا) و اردشیران و آردشیردارو نوعی از مرو است و گفته ان
ارما والغتنامه دهخداارما وا. [ اَ وَل ْ لاه ] (ع سوگند) اَرم َ واﷲ. بمعنی اما واﷲ است ، یعنی قسم بخدای . (منتهی الأرب ).
ارمانلغتنامه دهخداارمان . [ اَ ] (اِ) آرزو. (جهانگیری ) (برهان ). اَمَل . || حسرت . (جهانگیری ) (برهان ) (اوبهی ): ارمان حسرت خوردن بود. (صحاح الفرس ). || امید. رَجاء : نه امّید
ارمانلغتنامه دهخداارمان . [ اَ ] (اِ) نوعی از دارو باشد که بوی آن ببوی قرفه ماند و بیخ دندان را سخت کند. (برهان ). و رجوع به ارمال و ارماک و ارمالک شود.
ارما والغتنامه دهخداارما وا. [ اَ وَل ْ لاه ] (ع سوگند) اَرم َ واﷲ. بمعنی اما واﷲ است ، یعنی قسم بخدای . (منتهی الأرب ).
ارمانلغتنامه دهخداارمان . [ اَ ] (اِ) آرزو. (جهانگیری ) (برهان ). اَمَل . || حسرت . (جهانگیری ) (برهان ) (اوبهی ): ارمان حسرت خوردن بود. (صحاح الفرس ). || امید. رَجاء : نه امّید
ارمانلغتنامه دهخداارمان . [ اَ ] (اِ) نوعی از دارو باشد که بوی آن ببوی قرفه ماند و بیخ دندان را سخت کند. (برهان ). و رجوع به ارمال و ارماک و ارمالک شود.