معقوللغتنامه دهخدامعقول . [ م َ ] (ع مص ) خردمند گشتن و دریافتن . (تاج المصادر بیهقی ). دریافتن و دانستن . نقیض جهل . (منتهی الارب ). ادراک کردن و آن از مصادری است که بر وزن اسم
معقولفرهنگ مترادف و متضاد۱. پسندیده، روا، شایست، مناسب، موجه ۲. عقلایی، منطقی ۳. دانسته، دریافته ۴. سربهزیر، فرهیخته، مودب ≠ نامعقول
معقولدیکشنری فارسی به انگلیسیintellectual, just, sound, legitimate, modest, plausible, reasonable, right-minded, sane, sensible, staid, well-balanced
معقول بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: فرآیند استدلال معقول بودن، دارای قوۀ استدلالبودن، منطقی بودن، تفکر کردن