زردجلغتنامه دهخدازردج . [ زَ دَ ] (معرب ، اِ) معرب زرده . زردک . عصفر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || رنگ زردی که از گیاه عصفر (قرطم ) گیرند. ماءالعصفر. (فرهنگ فارسی معین ). معرب
زردجتلغتنامه دهخدازردجت . [ زَ دَ ] (اِخ )یکی از نامهای شت زرتشت . (ناظم الاطباء). رجوع به زردشت و زرتشت شود.
زردجتلغتنامه دهخدازردجت . [ زَ دَ ] (اِخ )یکی از نامهای شت زرتشت . (ناظم الاطباء). رجوع به زردشت و زرتشت شود.
زردکلغتنامه دهخدازردک . [ زَ دَ ] (اِ مصغر) معروف است و آن را گزر نیز گویند و معرب آن جزر است . (برهان ). گزر. (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جزر. (ناظم ا
عصفرلغتنامه دهخداعصفر. [ ع ُ ف ُ ] (ع اِ) گیاهی است که گوشت درشت را زرد و نرم سازد، و تخم آن را قرطم نامند. (منتهی الارب ). نباتی است که گوشت رانرم میکند، و آن را بهرمان نیز نام
زردچوبهلغتنامه دهخدازردچوبه . [ زَ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) عروق الصفر. (ناظم الاطباء). عروق الصباغین . عروق الزعفران . عروق الصفر. عروق اصفر. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). زردچوب