جلوهفرهنگ مترادف و متضاد۱. حضور، ظهور ۲. خودنمایی، نمایش، نمود، وانمود ۳. تلالو، جلال، حشمت، رونق، شکوه ۴. آراستن
جلوهلغتنامه دهخداجلوه . [ ج َل ْ وَ ] (اِخ ) از آبهای ضباب است در حمی . (حمی ضریه ). (از معجم البلدان ).
جلوهلغتنامه دهخداجلوه . [ ج ِ وَ / وِ] (از ع ، اِ) رونق و ضیاء و تابش . (ناظم الاطباء).- جلوه داشتن ؛ رونق و تابش داشتن .- جلوه پناه ؛ تابدار و نورانی . (ناظم الاطباء).- جلوه
جلوهلغتنامه دهخداجلوه . [ج ِل ْ وَ ] (اِخ ) ابوالحسن بن سیدمحمد طباطبایی اصفهانی زواری معروف به میرزای جلوه از اکابر فلاسفه ٔ اسلامی و از نوادگان میرزا رفیعالدین نایینی استاد عل
جلوةلغتنامه دهخداجلوة. [ ج َ/ ج ِ / ج ُ وَ ] (ع مص ) عرض کردن عروس را بر شوهر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جِلاء شود.
جلوةلغتنامه دهخداجلوة. [ ج ِ وَ ] (ع اِ) آنچه عروس را شوی در وقت جلوه دهد ازکنیز و غیر آن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
glaresدیکشنری انگلیسی به فارسیجلوه های ویژه، تابش خیره کننده، تشعشع، روشنایی زننده، پرتلالوء، خیره نگاه کردن