بی بندوبارفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی که پابند به آداب و رسوم و مقررات اجتماعی نباشد؛ بیقیدوبند؛ لاابالی.
بی بند و باردیکشنری فارسی به انگلیسیabandoned, incontinent, luxurious, profligate, wild, dissipated, dissolute, fast , immoderate, irregular, meretricious, permissive, riotous, freewheeling, promi
زن بیبندوبارفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات بار، زن هرزه، بدکاره، نانجیب، پتیاره، خراب، آتشکی، ولنگوواز، خانم رئیس سلیطه
بیلغتنامه دهخدابی . (اِ) کرم وپروانه . (ناظم الاطباء). بید. (از اشتینگاس ). ظاهراًمصحف یا لهجه ای است «بید» را. و رجوع به بید شود.