بحقلغتنامه دهخدابحق . [ ب ِ ح َق ق ] (ص مرکب ، ق مرکب ) (از: ب + حق ) براستی . بدرستی . بطور حقانیت . (ناظم الاطباء). بحقیقت . از روی عدالت . عادلانه . به عدل . و رجوع به کلمه
بهقفرهنگ انتشارات معین(بَ هَ) [ معر. ] ( اِ.) خال ها و نقطه های سیاه و سفید روی بدن ، لک و پیس . کک و مک . بهک نیز گویند.
بهقفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی لکه که بر روی پوست بدن پیدا میشود. بهق سفید: (پزشکی) نوعی بهق که طی آن قسمتی از پوست بدن سیاه میشود و اگر با انگشت فشار بدهند به رنگ سرخ درمیآید و برجست
بهقلغتنامه دهخدابهق . [ ب َ ] (ع مص ) بهق بهقاً (مجهولاً)؛ بهق زده شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بهقلغتنامه دهخدابهق . [ ب َ هََ ] (معرب ، اِ) علتی است و آن پیسی ظاهر پوست باشد غیر برص . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مأخوذاز بهک فارسی ، پیسی ظاهر پوست برخلاف برص . (نا
بحق پیوستنلغتنامه دهخدابحق پیوستن . [ ب ِ ح َق ق پ َ وَ ت َ ] (مص مرکب ) (از: ب + حق + پیوستن ) واصل شدن به حقیقت . || مردن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). درگذشتن . به جوار رحمت الهی رف
بحقیقتلغتنامه دهخدابحقیقت . [ ب ِ ح َ ق َ ] (ق مرکب ) (از: ب + حقیقت ) بحق . از روی درستی . حقیقةً. بالحقیقة : بحقیقت مرا اجل اینجا آورد. (کلیله و دمنه ).
قائم بحق الغتنامه دهخداقائم بحق ا. [ ءِ م ُ ب ِ ح َ ق ْ قِل ْ لاه ] (اِخ ) (الَ ...) لقب مروان حمار. رجوع به مروان حمار شود.
ناطق بحقلغتنامه دهخداناطق بحق . [ طِ ق ِ ب ِ ح َق ق ] (اِخ ) (الَ ...) لقب موسی بن محمد امین بن هارون الرشید است . حمداﷲ مستوفی آرد: «محمدبن امین نام مأمون و مؤتمن در خطبه بیفکند
بحق پیوستنلغتنامه دهخدابحق پیوستن . [ ب ِ ح َق ق پ َ وَ ت َ ] (مص مرکب ) (از: ب + حق + پیوستن ) واصل شدن به حقیقت . || مردن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). درگذشتن . به جوار رحمت الهی رف
بحقیقتلغتنامه دهخدابحقیقت . [ ب ِ ح َ ق َ ] (ق مرکب ) (از: ب + حقیقت ) بحق . از روی درستی . حقیقةً. بالحقیقة : بحقیقت مرا اجل اینجا آورد. (کلیله و دمنه ).
قائم بحق الغتنامه دهخداقائم بحق ا. [ ءِ م ُ ب ِ ح َ ق ْ قِل ْ لاه ] (اِخ ) (الَ ...) لقب مروان حمار. رجوع به مروان حمار شود.
ناطق بحقلغتنامه دهخداناطق بحق . [ طِ ق ِ ب ِ ح َق ق ] (اِخ ) (الَ ...) لقب موسی بن محمد امین بن هارون الرشید است . حمداﷲ مستوفی آرد: «محمدبن امین نام مأمون و مؤتمن در خطبه بیفکند