خیارکفرهنگ انتشارات معین(رَ) (اِمصغ .) ورم و دملی به شکل خیار که در غده های لنفاوی کشالة ران ظاهر شود و تولید درد کند.
کدکدلغتنامه دهخداکدکد. [ ک ُ ک ُ ] (اِ) ورمی است صلب که اندر پلک تولد کند و بدان ماند که دملی خواهد بود یا هست و عامه آن را کُدکُد گویند و دمل نیز گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) (
دبلیسلغتنامه دهخدادبلیس . [ دَ ] (ع اِ) می نماید که کلمه صورت دگرگون شده ٔ دملیج (دملج ) باشد. (دزی ج 1 ص 424). نوعی از انگشتری است که زنان مراکش به دست کنند. (ناظم الاطباء).
زخم رسیدهلغتنامه دهخدازخم رسیده . [ زَ م ِ رَ / رِ دَ / دِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) آماس و دملی که پخته شده و نزدیک آن باشدکه سر باز کند و پلیدی از آن بیرون رود. زخم نزدیک به التیام