جردونلغتنامه دهخداجردون . [ ] (ع اِ) ج ، جرادین ، به ذال معجمه نیز آمده ؛ نوعی موش بزرگ دشتی خار فرعون .
جردانلغتنامه دهخداجردان . [ ج َ ] (اِخ ) شهری است نزدیک زابلستان میانه ٔ غزنه و کابل . (از معجم البلدان ).
جرونلغتنامه دهخداجرون . [ ج ُ ] (ع مص ) خوگر شدن و عادت کردن بر کاری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تمرین کردن و خو گرفتن بر کاری و جز آن . (از متن اللغة) (از اقرب
جروندلغتنامه دهخداجروند. [ ج َرْ وَ ] (اِ) به معنی چراغ باشد. (برهان ) (آنندراج ). چراغ هر گونه باشد. سراج . (یادداشت مؤلف ).
جردانلغتنامه دهخداجردان . [ ج َ ] (اِخ ) شهری است نزدیک زابلستان میانه ٔ غزنه و کابل . (از معجم البلدان ).