بستاندنلغتنامه دهخدابستاندن . [ ب ِ دَ ] (مص ) ستاندن . ستدن : و هر سال خراج بستاندی و عمارت بسیار کرد. (قصص العلماء ص 88). و رجوع به ستاندن شود.- بده بستان ؛ در تداول عامه ، داد
بسلاندنلغتنامه دهخدابسلاندن . [ ب ِ دَ ] (مص ) مخفف بگسلاندن باشد. رجوع به سروری و جهانگیری شود. و برین قیاس است بسلانیدن . (از رشیدی ). گسلاندن و پاره کردن . (فرهنگ نظام ) : هر کس
عرفاتلغتنامه دهخداعرفات . [ ع َ رَ ] (اِخ ) آنجا که حج کنند. (السامی ). موقف حاج است در روز نهم ذی الحجة به فاصله ٔ دوازده میلی مکه . (از مقدمه ٔ لغت میرسید شریف جرجانی ). جای تو
بسلاندنلغتنامه دهخدابسلاندن . [ ب ِ دَ ] (مص ) مخفف بگسلاندن باشد. رجوع به سروری و جهانگیری شود. و برین قیاس است بسلانیدن . (از رشیدی ). گسلاندن و پاره کردن . (فرهنگ نظام ) : هر کس
يَتَوَفَّوْنَهُمْفرهنگ واژگان قرآنآنان را بميرانند - جان آنها را بستانند(ازمصدر توفي به معناي رساندن حق به صاحب آن است ، البته رساندن بطور کامل و چون به هنگام قبض روح نيز روح که در اصل همه چيز ا