protrudesدیکشنری انگلیسی به فارسیبیرون می آید، جلو امده بودن، تحمیل کردن، خارج شدن، پیش امدن، برامدگی داشتن
protrudedدیکشنری انگلیسی به فارسیخارج شده است، جلو امده بودن، تحمیل کردن، خارج شدن، پیش امدن، برامدگی داشتن
کشور دنبالهدارprorupted state, protruded stateواژههای مصوب فرهنگستانکشوری که نواری طولانی و باریک بهصورت شبهجزیره یا دالان از بدنۀ اصلی آن دور شده است و در خاک کشورهای همسایه محصور میشود
بیرون زدندیکشنری فارسی به انگلیسیbulge, butt, extrude, gush, shoot, jut, lap, swell, obtrude, overhang, project, protrude, spew, stick
سر چسبندهsticky end, cohesive end, staggered endواژههای مصوب فرهنگستانسر ناهمتراز حاصل از برش زیمایهای قطعهای از دِنای دورشتهای که با سر مکمل خود از قطعهای دیگر جفتوجور میشود متـ . پایانۀ چسبنده sticky terminus, cohesive t