عداددیکشنری عربی به فارسیپيشخوان , بساط , شمارنده , ضربت متقابل , درجهت مخالف , در روبرو , معکوس , بالعکس , مقابله کردن , تلا في کردن , جواب دادن , معامله بمثل کردن با
ادادلغتنامه دهخدااداد. [ اَدْ دا ] (اِ) در لغت بربری ، نام گیاهی است که بعربی اشخیص گویند. در لغت بربرهمزه ٔ کلمه اصلی است . رجوع به اشخیص شود. شوک العلک .بشکراین . خامالاون لوق
عدادلغتنامه دهخداعداد. [ ع ِ ] (ع اِ) همتا. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || حریف . القرن . یقال ؛ هو عدادک ای قرنک . || بخشش . || اثری از دیوانگی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد
اداد آپلووددینلغتنامه دهخدااداد آپلووددین . [ اَ وِدْ دی ] (اِخ ) مردی که تخت بابل را غصب کرد و بپادشاهی رسید. وی از پادشاه آسور یاری طلبید و دختر خود را به او داد. رجوع به ایران باستان ص
ادادالغتنامه دهخداادادا. [ اَدْ دا ] (اِ) اداد. بلغت بربری اشخیص است که اسدالارض عبارت از او باشد. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). بلغت بربری نوعی از مازریون است و آن سفید و سیاه میباشد، س
ادادای ابیضلغتنامه دهخداادادای ابیض . [ اَدْ دا ی ِ اَ ی َ ](ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به اداد و ادادا شود.
ادادای اسودلغتنامه دهخداادادای اسود. [ اَدْ دا ی ِ اَ وَ ](ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به اداد و ادادا شود.
ادادنیراریلغتنامه دهخداادادنیراری . [ اَ ] (اِخ ) نام چندتن از پادشاهان آسور که در زمان یکی از آنان عهدی بین آسور و بابل منعقد شد و وقایعنگاران دربار آسور بمناسبت موقع، یا بنا به مأم
اداد آپلووددینلغتنامه دهخدااداد آپلووددین . [ اَ وِدْ دی ] (اِخ ) مردی که تخت بابل را غصب کرد و بپادشاهی رسید. وی از پادشاه آسور یاری طلبید و دختر خود را به او داد. رجوع به ایران باستان ص
ادادالغتنامه دهخداادادا. [ اَدْ دا ] (اِ) اداد. بلغت بربری اشخیص است که اسدالارض عبارت از او باشد. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). بلغت بربری نوعی از مازریون است و آن سفید و سیاه میباشد، س
ادادای ابیضلغتنامه دهخداادادای ابیض . [ اَدْ دا ی ِ اَ ی َ ](ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به اداد و ادادا شود.
ادادای اسودلغتنامه دهخداادادای اسود. [ اَدْ دا ی ِ اَ وَ ](ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به اداد و ادادا شود.