برصوابلغتنامه دهخدابرصواب . [ ب َ ص َ ] (ص مرکب ) صائب . درست : چون می بینم که رأی شما بر صواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد. (گلستان سعدی ).جهانت خوش و رفتنت برصواب عبادت
برخوابهلغتنامه دهخدابرخوابه . [ ب َ خوا / خا ب َ / ب ِ ] (اِ) همخوابه . (برهان ). همخوابه که در بر آدمی بخسبد. (از آنندراج ). زن . زوجه . همبستر. ضجیع. همفراش . مقوده . منکوحه . عی
مصیبلغتنامه دهخدامصیب . [ م ُ ] (ع ص ) تیر به نشانه رسیده . || درست گوینده .مردی که قول و فعل و رای او صواب باشد. (ناظم الاطباء). || برصواب رفته . صوابکار. درستکار. ضد مخطی . ضد
باغزلغتنامه دهخداباغز. [ غ ِ ] (ع ص ) به نشاطآورنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بغزها باغزها؛ ای : حرکها محرکها من النشاط. (منتهی الارب ). بغزالناقة باغزها؛ ای :
باطللغتنامه دهخداباطل . [ طِ ] (ع ص ) مقابل حق . (تاج العروس ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ج ، اباطیل . دروغ . نادرست . (مهذب الاسماء) (لغات قرآن جرجانی ). خُزَعبیل . (منتهی
برخوابهلغتنامه دهخدابرخوابه . [ ب َ خوا / خا ب َ / ب ِ ] (اِ) همخوابه . (برهان ). همخوابه که در بر آدمی بخسبد. (از آنندراج ). زن . زوجه . همبستر. ضجیع. همفراش . مقوده . منکوحه . عی