کمخلغتنامه دهخداکمخ . [ ک َ ] (ع مص ) کمخ بأنفه کمخاً؛ بزرگ منشی نمود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تکبر کرد و بینی خود را به نشانه ٔ غرور و کبر بالا گرفت . (از اقرب الموارد
کمخلغتنامه دهخداکمخ . [ ک َ / ک َ م َ ] (اِخ ) شهری است در روم و گویند میان آن و ارزنجان یک روز راه فاصله است . (از معجم البلدان ). قلعه ای بر ساحل فرات . (نخبة الدهردمشقی ). و
کمخالغتنامه دهخداکمخا. [ ک َ / ک ِ ] (اِ) جامه ٔ منقشی را گویند که به الوان مختلف بافته باشند. (برهان ). جامه ای که به انواع مختلف بافته باشند و اصح به فتح کاف [ ک َ ] است مخفف
کمخابلغتنامه دهخداکمخاب . [ ک َ / ک ِ ] (اِ مرکب ) به معنی کمخا است که جامه ٔ منقش الوان باشد. (برهان ). صاحب کشف گفته که بالکسر [ ک ِ ] صحیح است و در برهان نوشته که بالکسر و بال