کاریزک ناگهانیلغتنامه دهخداکاریزک ناگهانی . [ زَ ک ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان زاوه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه ، در 12هزارگزی خاور تربت حیدریه و یکهزار گزی شمال جاده باخرز به تربت . جل
کاریزکلغتنامه دهخداکاریزک . [ زَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان صالح آباد بخش جنت آباد شهرستان مشهد، واقع در 18هزارگزی جنوب خاوری صالح آباد. دامنه و معتدل و سکنه ٔ آن 20 تن است .
کاریزکلغتنامه دهخداکاریزک . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان رستاق بخش خلیل آباد شهرستان کاشمر واقع در6هزارگزی شمال باختری خلیل آباد. یک هزارگزی شمال شوسه ٔ عمومی کاشمر به بردسکن . جلگ
کاریزکلغتنامه دهخداکاریزک . [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان مزدوران بخش سرخس شهرستان مشهد واقع در 66هزارگزی جنوب باختری سرخس . کوهستانی و معتدل و سکنه ٔ آن 35 تن است . چشمه دارد. محصو
کاریزک ثانیلغتنامه دهخداکاریزک ثانی . [ زَ ک ِ] (اِخ ) دهی از دهستان قلعه حمام بخش جنت آباد شهرستان مشهد، در 3هزارگزی شمال باختری صالح آباد. دامنه ومعتدل و سکنه ٔ آن 88 تن است . قنات د
کاریزک خوجویلغتنامه دهخداکاریزک خوجوی . [ زَ ج َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بالا ولایت بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه ، واقع در 6هزارگزی خاور تربت حیدریه ، 5هزارگزی شمال شوسه ٔ تربت به باخر
ریختنلغتنامه دهخداریختن . [ ت َ ] (مص ) روان کردن و جاری کردن مانند ریختن آب در ظرف و ریختن خون . (از ناظم الاطباء). لازم و متعدی آید. (یادداشت مؤلف ). سرازیر کردن مایع از ظرفی
طهرانلغتنامه دهخداطهران . [ طِ ] (اِخ ) دهیست به ری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یاقوت در معجم البلدان آورده که :از مردی اهل ری که محل وثوق و اعتماد بود، شنیدم که : طهران دیهی اس
گمانهلغتنامه دهخداگمانه . [ گ ُ ن َ / ن ِ ] (اِ) چاه اولی را گویند که چاه کنان بجهت دانستن اینکه زمین آب دارد و آب آن چه مقدار دور است میکنند. (برهان )(جهانگیری ) (آنندراج ). نخس
ابواسحاقلغتنامه دهخداابواسحاق . [ اَ اِ ] (اِخ ) کسائی مروزی شاعر. نامش مجدالدین ، معاصر سامانیان بوده و دولت غزنویه را نیز دریافته است . ولادتش به سال 341 هَ . ق . و ناصرخسرو در زه
کاریزک ثانیلغتنامه دهخداکاریزک ثانی . [ زَ ک ِ] (اِخ ) دهی از دهستان قلعه حمام بخش جنت آباد شهرستان مشهد، در 3هزارگزی شمال باختری صالح آباد. دامنه ومعتدل و سکنه ٔ آن 88 تن است . قنات د