پیوستگی کردنلغتنامه دهخداپیوستگی کردن . [ پ َ / پ ِ وَ ت َ/ ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مواصلت . وصلت کردن . قرابت کردن . پیوستگی ساختن . وسیلت . (لغت ابوالفضل بیهقی ).
پیوستگیفرهنگ مترادف و متضاد۱. اتصال، ارتباط، تعلق، رابطه، علاقه، علقه ۲. استمرار، بقا، دوام ۳. مواصلت، وصلت ≠ گسستگی
پیوستگیدیکشنری فارسی به انگلیسیaffiliation, alliance, association, cohesion, conjunction, connection, continuity, fusion, liaison, linkup, relation
پیوستگیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ارتباط؛ بههمبستگی؛ اتصال.۲. خویشی؛ قرابت: ◻︎ طلب کردم ز دانایان یکی پند / مرا گفتند با نادان مپیوند (سعدی: ۱۸۵).
اعرانلغتنامه دهخدااعران . [ اِ ] (ع مص ) پیوستگی کردن بر خوردن گوشت .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ادامه دادن بر خوردن گوشت پخته . (از اقرب الموارد). || کفیده شدن ساقهای شتربچگا
پیوستگیلغتنامه دهخداپیوستگی . [ پ َ / پ ِ وَ ت َ / ت ِ ] (حامص ) حالت و چگونگی پیوسته . شحشح . مقابل گشادگی . مقابل جدائی و بین . مقابل گسستگی و انفصال : و کیفیت هر اندامی و گردانی
پیوند ساختنلغتنامه دهخداپیوند ساختن . [ پ َ / پ ِ وَ ت َ ] (مص مرکب ) پیوند کردن . || متحد شدن . به هم آمدن . پیوستگی کردن : نباید مهان سپه سربسرکه پیوند سازند با یکدگر. اسدی .|| زناشو