مجودلغتنامه دهخدامجود. [ م َ ] (ع ص ) رجل مجود؛ مرد تشنه . (منتهی الارب ). تشنه و گویند مشرف بر مرگ . (از اقرب الموارد). || خوشیده از تشنگی . || جایی که جابجا باران به آن رسیده
مجودلغتنامه دهخدامجود. [ م ُ ] (ع مص ) به سیری و فراخی رسیدن شتر. (آنندراج ). در چراگاه بسیار افتادن شتران و به سیری و فراخی رسیدن . مَجد. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و
مجودلغتنامه دهخدامجود. [ م ُ ج َوْ وَ ] (ع ص ) نیک ساخته شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تجوید شود. || نیک کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب
مجودلغتنامه دهخدامجود. [ م ُ ج َوْ وِ ] (ع ص ) خوشنویس . (ناظم الاطباء). خوشنویس . خطاط. خوش خط. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : قال الذهبی کان فی هذاالعصر رأس الاشعریة ابواسحاق
مجودةلغتنامه دهخدامجودة. [ م َ دَ ] (ع ص ) ارض مجودة؛ زمینی که باران نیکو بر وی ببارد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
وَر هَم مِجُوِّدگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی عصبانی است و عصبانیتش را پنهان میکند و در خود نگه میدارد ، کنایه از این که با وجود خشم واکنشی نشان نمیدهد.
مجودةلغتنامه دهخدامجودة. [ م َ دَ ] (ع ص ) ارض مجودة؛ زمینی که باران نیکو بر وی ببارد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
نیک بازلغتنامه دهخدانیک باز. (نف مرکب ) مجود. (السامی ). نیک کار. (آنندراج ). نیکوکار. آنکه اعمال خیر از وی صادر شود. (ناظم الاطباء).
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن الحسن بن احمدبن یحیی بن عبداﷲ الانصاری المالقی مکنی به ابوبکر و معروف به حمید [ ح ُ م َ ] . صاحب بغیة از ابن عبدالملک آرد که
ابن زرعهلغتنامه دهخداابن زرعه . [ اِ ن ُ زُ ع َ ] (اِخ ) ابوعلی عیسی بن اسحاق بن زرعه بن مرقس بن زرعةبن یوحنا. با ابن الندیم صاحب الفهرست معاصر بوده . او از مبرزین علمای منطق و فلسف