بخنوهلغتنامه دهخدابخنوه . [ ب َ ن َ وَ / ب ُ ] (اِ) برق و آن درخشندگی است که بیشتر بوقت باریدن بهم می رسد. (از برهان قاطع) (از آنندراج ): الاکتلال ؛ درخشیدن بخنوه . (تاج المصادر
بنوهلغتنامه دهخدابنوه . [ ب َ وَ / ب َ ] (اِ) مطلق خرمن را گویند اعم از خرمن غله و کاه و غیره . (برهان ) (از آنندراج ). خرمن و توده ٔ غله ٔ نکوفته . (ناظم الاطباء). رجوع به بنو
بختوهلغتنامه دهخدابختوه . [ ب ُ / ب َ ] (اِ) هرچیز غرنده . (برهان قاطع) (آنندراج ). بختو. بختور. (فرهنگ جهانگیری ). || هر جانور درنده . (ناظم الاطباء). || رعد. (برهان قاطع) (آنند
بخنویدنلغتنامه دهخدابخنویدن . [ ب َ ن َ دَ ] (مص ) رعد کردن و تندر زدن . (آنندراج ). غریدن رعد و زدن برق . (ناظم الاطباء).
بخنولغتنامه دهخدابخنو. [ ب َ ن َ/ نُو ] (اِ) رعد. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ اسدی نخجوانی ). تندر. (فرهنگ رشیدی ) : چون ببانگ آید از هوا بخنومی
ومضانلغتنامه دهخداومضان . [ وَم َ ] (ع مص ) ومض . ومیض . درخشیدن برق بی آنکه پراکنده گردد در ابر. (اقرب الموارد). درخشیدن بخنوه . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). رجوع به و
ومیضلغتنامه دهخداومیض . [ وَ ] (ع مص ) ومض . ومضان . درخشیدن برق بی آنکه پراکنده گردد در ابر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). درخشیدن بخنوه . (تاج المصادر بیهقی ). رجو
اکتلاللغتنامه دهخدااکتلال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) درخشیدن برق . گویند: اکتل الغمام بالبرق ؛ درخشید ابر و برق زد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). درخشیدن برق . (آنندراج ). درخشیدن ب
برقلغتنامه دهخدابرق . [ ب َ ] (ع اِ) ابرنجک . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). روشنیی که آنرا بفارسی درخش گویند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آتشک . (برهان ). آتشه . (ترجمان علامه ٔ جرجانی
مصوعلغتنامه دهخدامصوع . [ م ُ ] (ع مص ) مصع. (ناظم الاطباء). رفتن . (آنندراج ). رجوع به مصع شود. || بشدن شیر شتر. (تاج المصادر بیهقی ). رفتن و بازگشتن شیر از پستان ناقه . (منتهی