درشتناکلغتنامه دهخدادرشتناک . [ دُ رُ ] (ص مرکب ) با درشتی . ناهموار. دشوار گذار. سنگلاخ . صعب العبور. وعر : ببرم این درشتناک بادیه که گم شود خرد در انتهای او.منوچهری .
درشتفرهنگ مترادف و متضادبدرام، خشن، زبر، زفتی، زمخت، سخت، سنگین، صلب، ضخیم، فربه، گنده، ناهموار، ناهنجار، هنگفت ≠ نرم، هموار
درشتناکلغتنامه دهخدادرشتناک . [ دُ رُ ] (ص مرکب ) با درشتی . ناهموار. دشوار گذار. سنگلاخ . صعب العبور. وعر : ببرم این درشتناک بادیه که گم شود خرد در انتهای او.منوچهری .
ابارقلغتنامه دهخداابارق . [ اَ رِ ] (ع اِ) ج ِ اَبرَق . زمینهای درشتناک آمیخته از خاک و سنگ و ریگ . || (اِخ ) نام جائی کنار راه کرمان بچاه ملک میان ته رود و دارزین در صد و پنجاه
ناهموارفرهنگ مترادف و متضاد۱. کج، معوج، ناصاف ۲. بیترتیب، بینظم، درشتناک ۳. پستوبلند، پشته، گریوه ۴. خشن، درشت، ستبر، گنده، نخراشیده ۵. ناراست، ناشایسته، نامعقول ≠ هموار
قادسیلغتنامه دهخداقادسی . [ دِ سی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قادسیه . (الانساب سمعانی ). || (اِخ ) مخفف قادسیه : بزرگان که در قادسی با مننددرشتند و با تازیان دشمنند. فردوسی .که ای
پرشکستگیلغتنامه دهخداپرشکستگی . [پ ُ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) (راه ...) پر از پستی وبلندی . درشتناک . پردست انداز : سه راه نسخت کردند یکی بیابان از جانب دهستان سخت دشوار و بی آ