چراغ خاموشلغتنامه دهخداچراغ خاموش . [ چ َ / چ ِ غ ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) از صفات چراغ . چراغ مضطرب و بسمل و مرده و کشته و افسرده . (آنندراج ). رجوع به چراغ مرده شود.
چراغ خاموش کردنلغتنامه دهخداچراغ خاموش کردن . [ چ َ / چ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اطفای چراغ . چراغ نشاندن و چراغ کشتن و گل کردن . (آنندراج ). مقابل روشن کردن چراغ . رجوع به چراغ کشتن شود.
چراغلغتنامه دهخداچراغ . [ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «ازقرای قبه ٔ داغستانست ». (مرآت البلدان ج 4 ص 217).
چراغ خاموش کردنلغتنامه دهخداچراغ خاموش کردن . [ چ َ / چ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اطفای چراغ . چراغ نشاندن و چراغ کشتن و گل کردن . (آنندراج ). مقابل روشن کردن چراغ . رجوع به چراغ کشتن شود.
چراغ رفتنلغتنامه دهخداچراغ رفتن . [ چ َ / چ ِ رَ ت َ ] (مص مرکب ) چراغ خاموش شدن . چراغ مردن . چراغ نشستن : بی وصیت دلم از خود نرود شام فراق این چراغیست که از رفتن خود آگاه است .طغرا
چراغ کشتنلغتنامه دهخداچراغ کشتن . [ چ َ / چ ِ ک ُ ت َ ] (مص مرکب ) چراغ خاموش کردن . اطفای چراغ کردن . چراغ نشاندن . چراغ گل کردن . چراغ پف کردن . خاموش کردن چراغ . (ناظم الاطباء) :
چراغ نشاندنلغتنامه دهخداچراغ نشاندن . [ چ َ / چ ِ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) چراغ کشتن و چراغ خاموش کردن . (آنندراج ) (غیاث ). خاموش کردن چراغ . (ارمغان آصفی ). چراغ پف کردن و چراغ گل کردن :