نوانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نالان: ◻︎ همه پیش نوشینروان آمدند / ز کار گذشته نوان آمدند (فردوسی: ۷/۱۱۵).۲. در حال حرکت.۳. خرامان.۴. (صفت) خمیده.۵. (صفت) ضعیف.۶. فریادزنان.۷. (قید) تعظیم
نوانلغتنامه دهخدانوان . [ ن َ ] (نف ، ق ) جنبان . (جهانگیری ) (رشیدی ) (غیاث اللغات ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). لرزان . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). متحرک و جن
نوانخانهلغتنامه دهخدانوانخانه . [ ن َ وا خا ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) (از: نوان ، ناتوان و لاغر و ضعیف + خانه ) جایی است که از طرف شهرداری ناتوانان را در آن نگاهداری می کنند. دارالعجزه
نوانیلغتنامه دهخدانوانی . [ ن َ وا ] (حامص ) نوان بودن . رجوع به نوان شود. || ناتوانی : بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شدبیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش . ناصرخسرو.- نوانی گرفتن ؛ خمی
نوانیدنلغتنامه دهخدانوانیدن . [ ن َ نی دَ ] (مص ) جنبانیدن . (برهان قاطع) (فرهنگ خطی ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). به جنبش درآوردن . (ناظم الاطباء). حرکت دادن .