نفیرلغتنامه دهخدانفیر. [ ن َ ] (اِ) کرنای کوچک . (انجمن آرا). برادر کوچک کرنا را گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ). کرنا. (غیاث اللغات ). مجازاً قسمی از کرنا که بیشتر قلندران دارند
نفیرلغتنامه دهخدانفیر. [ ن َ ] (ع اِ) گروه مردم از سه تا ده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گروه مردم . (مهذب الاسماء). نفر. کمتر از ده تن ازمردان . (از اقرب الموارد). || گروهی که
نفیر شدنلغتنامه دهخدانفیر شدن . [ ن َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) متنفر شدن . گریزان گشتن : مرغ را گر ذوق آید از صفیرچون که جنس خود نیابد شد نفیر. مولوی .گر مسی گردد ز گفتارت نفیرکیمیا را ه
نفیر آوردنلغتنامه دهخدانفیر آوردن . [ ن َ وَ دَ ] (مص مرکب ) هجوم آوردن و ناگاه بر سر چیزی فرودآمدن . (از آنندراج ) : امیر نصر به نفس خویش به سیستان شد و از غور نفیر آوردند و مشایخ سی
نفیر کردنلغتنامه دهخدانفیر کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فریاد برآوردن . فغان کردن . ناله و خروش کردن . به شکوه و شکایت بانگ برداشتن . خروشیدن : نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیربچ
نفیر شدنلغتنامه دهخدانفیر شدن . [ ن َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) متنفر شدن . گریزان گشتن : مرغ را گر ذوق آید از صفیرچون که جنس خود نیابد شد نفیر. مولوی .گر مسی گردد ز گفتارت نفیرکیمیا را ه
نفیر آوردنلغتنامه دهخدانفیر آوردن . [ ن َ وَ دَ ] (مص مرکب ) هجوم آوردن و ناگاه بر سر چیزی فرودآمدن . (از آنندراج ) : امیر نصر به نفس خویش به سیستان شد و از غور نفیر آوردند و مشایخ سی
نفیر کردنلغتنامه دهخدانفیر کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فریاد برآوردن . فغان کردن . ناله و خروش کردن . به شکوه و شکایت بانگ برداشتن . خروشیدن : نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیربچ
دمامهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنفیر؛ نای؛ شیپور: ◻︎ چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه / تو مپندار که آن مه غم دستار تو دارد (مولوی۲: ۲۴۰).
نفیرچیلغتنامه دهخدانفیرچی . [ ن َ ] (ص مرکب ) آنکه نفیر را بنوازد. (آنندراج ). نفیرزن . آنکه بوق و نفیر می نوازد. (ناظم الاطباء) : ماه نفیرچی مکن این جور میر من تا نگذرد ز جور تو