فرمودهلغتنامه دهخدافرموده . [ ف َ دَ / دِ ] (ن مف ، اِ) در کتیبه ٔ پهلوی حاجی آباد فرمات به معنی امرشده و توصیه کرده آمده است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). فرمان و فرمایش و حکم . (یا
فرموده آمدنلغتنامه دهخدافرموده آمدن . [ ف َ دَ / دِ م َ دَ ] (مص مرکب ) فرموده شدن . امر شدن . حکم شدن : مردم ولایت را فرموده آمده است تا کار حج راست کنند. (تاریخ بیهقی ). این نخستین خ
فرموده شدنلغتنامه دهخدافرموده شدن . [ ف َ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) امر شدن . حکم شدن . فرمان صادر شدن در مورد کاری . فرمان آمدن . فرموده آمدن . رجوع به فرموده شود.
جامه ٔ فرمودهلغتنامه دهخداجامه ٔ فرموده . [ م َ / م ِ ی ِ ف َدَ / دِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) جامه ای را که بفرمایش بر خود قطع نمایند، چه در ولایات اکثر جامه های دوخته در بازار بفروخت م
فرسودهفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسقاط، فکسنی ۲. پوسیده، رمیم ۳. خسته، کسل، وامانده ۴. ضعیف، فرتوت، ناتوان ۵. خلق، ژنده، کهنه، مستعمل، مندرس
فرسودهدیکشنری فارسی به انگلیسیbanal, broken-down, careworn, old, raddled, seedy, shabby, spent, stale, timeworn, tired, weary, well-worn
فرموده آمدنلغتنامه دهخدافرموده آمدن . [ ف َ دَ / دِ م َ دَ ] (مص مرکب ) فرموده شدن . امر شدن . حکم شدن : مردم ولایت را فرموده آمده است تا کار حج راست کنند. (تاریخ بیهقی ). این نخستین خ
فرموده شدنلغتنامه دهخدافرموده شدن . [ ف َ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) امر شدن . حکم شدن . فرمان صادر شدن در مورد کاری . فرمان آمدن . فرموده آمدن . رجوع به فرموده شود.
جامه ٔ فرمودهلغتنامه دهخداجامه ٔ فرموده . [ م َ / م ِ ی ِ ف َدَ / دِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) جامه ای را که بفرمایش بر خود قطع نمایند، چه در ولایات اکثر جامه های دوخته در بازار بفروخت م
شاه دستوریلغتنامه دهخداشاه دستوری .[ دَ ] (ص نسبی مرکب ) مطابق فرموده ٔ شاه . مطابق حکم سلطان . بر حسب امر و فرمان شاه . (یادداشت مؤلف ).- جوابهای شاه دستوری ؛ پاسخهای آمرانه همچون