طبقلغتنامه دهخداطبق . [ طِ ] (ع اِ) گروه مردم . || گروه ملخ . بسیار از مردم و ملخ . || سریشم که مرغان را بدان شکار کنند. || بار درختی . || هرچه بدان چیزی را به چیزی چفسانند. (م
طبقفرهنگ مترادف و متضاد۱. سینی، سینی گرد بزرگ ۲. برگ، ورق ۳. تا، لنگه، لنگه در ۴. گروه، فوج، جماعت ۵. اندام تناسلی زن
سربازگیریفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجمعآوری جوانانی که طبق قانون نظاموظیفه به سن سربازی رسیدهاند؛ گرفتن سرباز.
قانونیفرهنگ انتشارات معین[ معر - فا. ] (ص نسب .) منسوب به قانون ، امری که طبق قانون انجام گیرد. مق غیرقانونی .