سنبللغتنامه دهخداسنبل . [ سُم ْ ب ُ ] (ع اِ)خوشه (جو، گندم و مانند آن ). ج ، سنابل . (منتهی الارب ) (فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء) : گل سرخش چو عارض خوبان سنبلش همچو زلف
سنبللغتنامه دهخداسنبل . [ سُم ْ ب ُ ] (ع اِ)خوشه (جو، گندم و مانند آن ). ج ، سنابل . (منتهی الارب ) (فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء) : گل سرخش چو عارض خوبان سنبلش همچو زلف
فولغتنامه دهخدافو. (اِ) در یونانی فو . گونه ای سنبل الطیب کبیر، و سنبل کوهی و سنبل جبلی نیز گویند. (فرهنگ فارسی معین ). دارویی است به فارسی سنبله گویند. (منتهی الارب ). و در و
بدنلغتنامه دهخدابدن . [ ب ُ دَ ] (مص ) مخفف بودن : یکی زنده پیلی چو کوهی روان بزیر اندر آورده بد پهلوان . شهید.خود تو آماده بدی برخاسته جنگ او را خویشتن آراسته . رودکی .بسا که