شیخ سرجینلغتنامه دهخداشیخ سرجین . [ ش َ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان ملایعقوب بخش مرکزی شهرستان سراب است و 433 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
سرگینغلطانگویش اصفهانی تکیه ای: gütorna / güqaltun طاری: güqaltun طامه ای: --------- طرقی: gütorna کشه ای: gâlgütorna نطنزی: gütorna
شیخ سرجینلغتنامه دهخداشیخ سرجین . [ ش َ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان ملایعقوب بخش مرکزی شهرستان سراب است و 433 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
زبللغتنامه دهخدازبل . [ زِ ] (ع اِ) سرگین .(اقرب الموارد) (دهار) (متن اللغة) (بحر الجواهر). سرگین اسب و غیره . (غیاث اللغات ). زبل سرگین (سرجین ). و در حدیث عمر است که زنی ناشز
سرگینلغتنامه دهخداسرگین . [ س َ / س ِ ] (اِ) پهلوی «سَرگین » . فضله ٔ حیوانات مانند گاو و خر و استر و اسب خصوصاً وقتی که آن را خشک و جهت سوزاندن تهیه کرده باشند. (ازحاشیه ٔ برهان
معربلغتنامه دهخدامعرب . [م ُ ع َرْ رَ ] (ع ص ) از عجمی به عربی آورده شده و این نوعی از لغت است که در اصل عجمی باشد و عرب در آن تصرف کرده از جنس کلام خود ساخته باشند. (غیاث ) (آن
آزیلَه وُرچینگویش بختیاریسرگین گاو جمع کن (کسى که سرگینخشک شده گاو را براى سوخت از صحراجمعآورى کند). نیز vorčidan .