زرتارلغتنامه دهخدازرتار. [ زَ ] (ص مرکب ) چیزی که از تارهای زر ساخته باشند چون طره ٔ زرتار که بر گوشه ٔ دستار زنند. (آنندراج ). دارای تارهای طلا. (فرهنگ فارسی معین ) : مباش در پی
زر تلیلغتنامه دهخدازر تلی . [ زَ رِ ت ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) زر طلا را گویند. (برهان ). زر تمام عیار. زر خالص . (آنندراج ). زر پاک است و طلا معرب آن است . (انجمن آرا). زر خا
زرتلغتنامه دهخدازرت . [ زُرْ رَ ] (اِ) غله ٔ معروف که به هندی جواری گویند و در عربی ذرة آمده و ظاهراً معرب کرده اند. (فرهنگ رشیدی ). غله ای است معروف که آنرا نمک آب زده بریان ک
زرتیلغتنامه دهخدازرتی . [ زُرْ رَ ] (ص نسبی ) زرد روشن و ناخوش و غالباً رنگی است که به بدل چینی کنند: کاسه ٔ زرتی . مقابل کاسه ٔ آبی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زرتاریلغتنامه دهخدازرتاری . [ زَ ] (ص نسبی مرکب ) زری و پارچه ای که نسج آن از زر باشد. (ناظم الاطباء).