دور داشتنلغتنامه دهخدادور داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) روانه کردن و به فاصله نگاه داشتن . (ناظم الاطباء). || راندن . به فاصله گرفتن داشتن . از خود دور ساختن . فاصله ایجاد کردن . برکنار
دورلغتنامه دهخدادور. [ دَ ] (ع مص ) گردیدن چیزی و برگشتن بر آنجا که بود. (از اقرب الموارد). گردش کردن و گردیدن . (ناظم الاطباء). چرخیدن . گرد گردیدن . گشتن . (یادداشت مؤلف ).
دورفرهنگ مترادف و متضاد۱. بعید، پرت، متباعد ۲. مستبعد ۳. جدا، منفک ۴. مهجور ۵. منفصل ۶. بری ۷. دیر ≠ قریب، نزدیک
خدانخواستهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادههنگام آرزوی دور داشتن آفت و رویدادی ناخوشایند بیان میشود؛ خداینکرده.
جدا داشتنلغتنامه دهخداجدا داشتن . [ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) دور داشتن . منفرد ساختن . تنها داشتن : چون یقینی که همه از تو جدا خواهد ماندزو هم امروز بپرهیز و همیدار جداش . ناصرخسرو. || م
بری داشتنلغتنامه دهخدابری داشتن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) منزه کردن . پاک داشتن . دور داشتن : دلقت بچه کار آیدو تسبیح و مرقعخود را ز عملهای نکوهیده بری دار. سعدی (گلستان ).و رجوع به ب
معمور داشتنلغتنامه دهخدامعمور داشتن . [ م َ ت َ ] (مص مرکب ) آباد کردن . در حال آبادانی و طراوت نگه داشتن . از خرابی و ویرانی به دور داشتن : سوداش دیده را پر نور داردسماعش مغز را معمور
دورفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. چیزی که در دسترس ما نیست یا فاصلۀ بسیار (زمانی یا مکانی) دارد.۲. راهی که پیمودن آن وقت زیادی میبرد. دور داشتن: (مصدر متعدی) [قدیمی]۱. دور نگهداشتن؛ دور کرد