خشکهلغتنامه دهخداخشکه . [ خ ُ ک َ / ک ِ] (ص نسبی ، اِ) پلاو (پلو) بی روغن . || آردگندم ناپخته . (برهان قاطع). || نان مخصوصی است . (یادداشت بخط مؤلف ). || نوعی آهن زودشکن . (یاد
خشکهفرهنگ انتشارات معین(خُ کِ) (اِ.) 1 - هرچیز خشک . 2 - آردی که سبوس آن را نگرفته باشند. 3 - فولاد. 4 - پلوی بدون روغن . 5 - بهای چیزی به نقد.
خشکهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [عامیانه، مجاز] ویژگی دستمزدی که بهجای جیرۀ جنسی به کسی پرداخت میشود: جیرۀ خشکه.۲. (قید) [عامیانه، مجاز] نقدی.۳. (اسم) هرنوع نانی که هنگام پختن آن را مانند
خشکه پلاولغتنامه دهخداخشکه پلاو. [ خ ُ ک َ / ک ِ پ ِ / پ َ ] (اِ مرکب ) کَتَه . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به کته شود : دستت چو نمی رسد به کوکوخشکه پلاو را فرو کو.
خشکه پلاولغتنامه دهخداخشکه پلاو. [ خ ُ ک َ / ک ِ پ ِ / پ َ ] (اِ مرکب ) کَتَه . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به کته شود : دستت چو نمی رسد به کوکوخشکه پلاو را فرو کو.
خشکه دادنلغتنامه دهخداخشکه دادن . [ خ ُ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) جیره ٔ نوکران خام نه پخته دادن . (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). || جیره ٔ نوکران را نقدی دادن بدون طعام و لباس . (
خشکه درهلغتنامه دهخداخشکه دره . [ خ ُ ک ِ دَ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شوی بخش بانه شهرستان سقز واقع در 10 هزارگزی شمال بانه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
خشکه دوللغتنامه دهخداخشکه دول . [ خ ُ ک ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سورسور بخش کامیاران شهرستان سنندج ،واقع در سی و چهار هزارگزی شمال خاور کامیان و یک هزارگزی پیرمقدار. (از فر
خشکه دوللغتنامه دهخداخشکه دول . [ خ ُ ک ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حسن آباد بخش حومه ٔ شهرستان سنندج ، واقع در 12 هزارگزی جنوب سنندج و 5 هزارگزی باختر راه شوسه ٔ سنندج به کرمانشاه