جایلغتنامه دهخداجای . (اِ) جا. مقام . (برهان ). مطلق مکان . (بهار عجم ) (آنندراج ). لهذا اطلاق آن بر خانه نیز آمده و این خالی از غرابت نیست . (بهار عجم ) (آنندراج ). مکان . مسک
جأیلغتنامه دهخداجأی . [ ج َءْی ْ ] (ع اِ) رنگی از رنگهای اسب و آن سرخی است که بسیاهی زند. (منتهی الارب ).
جای در دیده ٔ کسی کردنلغتنامه دهخداجای در دیده ٔ کسی کردن . [ دَ دی دَ / دِ ی ِ ک َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از نهایت مرغوب و پسندیده ٔ کسی شدن . (بهار عجم ) (آنندراج ). بسیار عزیز شدن نزد آنکس
خوبلغتنامه دهخداخوب . (ص ) خوش . نیک . ضد بد. (ناظم الاطباء). نیکو. (برهان قاطع). جید. مقابل ردی . نغز. پسندیده . (یادداشت بخط مؤلف ) : پسته حریر دارد و وشّی معمدااز نقش و از
بهستانفرهنگ نامها(تلفظ: behestān) (به + ستان (پسوند مکان)) ، جای خوبان و نیکان ؛ موضعی در مازندران .
پرورهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پرواری؛ پرورده؛ چاق؛ فربه.۲. گوسفند یا جانور دیگر که او را در جای خوب بسته و خوراک خوب داده و فربه کرده باشند.
محسنلغتنامه دهخدامحسن . [ م َ س َ ] (ع اِ) واحد محاسن . یکی محاسن . یعنی جای خوب و نیکو از بدن . (منتهی الارب ). رجوع به محاسن شود.
پروارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. چاق؛ فربه: ◻︎ اسب لاغرمیان به کار آید / روز میدان، نه گاو پرواری (سعدی: ۶۰).۲. حیوانی که آن را در جای خوب ببندند و خوراک خوب بدهند تا فربه شود.