بالیوزلغتنامه دهخدابالیوز. (اِ) روزنامه نگار. صاحب برید. (حاشیه ٔ تاریخ یمینی چ طهران در 1272) : به صحابت برید گویند که در قدیم منصب بزرگی بوده . (حاشیه ٔ یمینی ص 356). ظاهراً از
بالیوزیگریلغتنامه دهخدابالیوزیگری . [ گ َ ] (حامص ) سمت و شغل بالیوز. || (اِ مرکب ) جای بالیوز. خانه ٔ بالیوز. اداره ٔ بالیوز.
بالاوزلغتنامه دهخدابالاوز. [ وَ ] (اِ) ظرف پر از آب . کذا فی المؤید. (از فرهنگ شعوری ج 1 ص 165). صورت تصحیفی بالاورست . رجوع به بالاور شود.
بالوزلغتنامه دهخدابالوز. (اِخ ) قریه ای است در سه فرسخی نسا. (مرآت البلدان ج 1 ص 161) (از معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ).
بالوزیلغتنامه دهخدابالوزی . (اِخ )ابوالعباس حسن بن سفیان بن عامربن عبدالعزیزبن نعمان بن عطاء شیبانی نسوی . در زمان خود در حدیث پیشوا بود.در سال 303 هَ . ق . درگذشت و قبر او در بال
بالوزیلغتنامه دهخدابالوزی . (ص نسبی ) منسوب به بالوز، نام دهی در سه فرسنگی نسا. (از لباب الانساب ج 1 ص 92) (از معجم البلدان ).
بالیوزیگریلغتنامه دهخدابالیوزیگری . [ گ َ ] (حامص ) سمت و شغل بالیوز. || (اِ مرکب ) جای بالیوز. خانه ٔ بالیوز. اداره ٔ بالیوز.
صاحب بریدلغتنامه دهخداصاحب برید. [ ح ِ ب َ ](ص مرکب ، اِ مرکب ) آنکه ارسال برید سوی سلطان کند اعلام واقعات بلد را. آنکه وقایع روزانه برای سلطان نویسد. فرستنده ٔ رسول . آنکه پیکان او