آدمدیکشنری فارسی به انگلیسیbird, blood, bod, human, humanity, individual, jack, man _, person, personality, soul, supernumerary, wight, you
ادملغتنامه دهخداادم . [ اَ ] (ع اِ) پیشوای قوم و روگاه آنها که شناخته شوند به او. مقتدی . مهتر. اَدمه . اِدام .
ادملغتنامه دهخداادم . [ اَ ] (ع مص ) اصلاح کردن میان دو تن . الفت دادن بین دو کس . سازگار کردن . الفت افکندن . (تاج المصادر بیهقی ). || آمیختن نان به نان خورش . با خورش خوردن ن
ملا یزغللغتنامه دهخداملا یزغل . [ م ُ ل لا ی َ غ َ] (اِ مرکب ) آدم شوریده رنگ و بد سر و وضع و بدلباس و کثیف و ژولیده . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
شورشلغتنامه دهخداشورش . [ رِ ] (اِمص ) عمل شوریدن . (یادداشت مؤلف ). از: شور + «ش »، علامت اسم مصدر. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). شوریدن . شور و غوغا کردن . (برهان ) (آنندراج )
rebelدیکشنری انگلیسی به فارسیشورشی، یاغی، متمرد، عاصی، طغیان گر، ادم افسار گسیخته، طغیان کننده، شوریدن، طغیان کردن، یاغی گری کردن، تمرد کردن، سرکشی کردن، سرکش
rebelsدیکشنری انگلیسی به فارسیشورشیان، شورشی، یاغی، متمرد، عاصی، طغیان گر، ادم افسار گسیخته، طغیان کننده، شوریدن، طغیان کردن، یاغی گری کردن، تمرد کردن، سرکشی کردن