دریانوردفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت نورد، ناوی، ملوان، ملاح، ناخدا، کاپیتان، خدمه دریایی، قایقران، بلمران سندباد بحری دریابان، دریادار، نظامیدریایی، ناوی غواص
درمیان گرفتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد درمیان گرفتن، محاصره کردن، احاطهکردن، حمله کردن درآغوش گرفتن(کشیدن)، بهناز پروردن دور گرفتن، حلقه زدن (بهدور چیزی) دور زدن، دیوارکشیدن مجاور بودن
دراین حالتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: وجود ین، بههمین وضع، باهمان ریخت، همانجور، آنجوری، آنجورها، آنجور، آنگونه، آنطور، بههمان شکل، آنطورها، آنسان، ال (اله)، اینسان، اینطور، بدین
درمیان واقع شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد درمیان واقع شدن، دربین واقع شدن، وسطدوچیز بودن، نصف کردن داخل شدن