مشخص کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم مشخص کردن، بستن، معین کردن، شمردن سیاهه تهیه کردن، لیست کردن تعریف کردن، تعیین کردن، محدود کردن جدا کردن، فرق گذاشتن، کنار گذاشتن گذاشتن معنا داشتن ت
مشخصاًفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم صاً، بهخصوص، بهویژه، خصوصاً، علیالخصوص، مخصوصاً، بهویژه، ویژه بابتِ، بهعنوانِ بالاختصاص، بهطوراختصاصی، اختصاصاً، بالخصوص، بالاخص
مشخصفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال خص، تشخیصدادهشده، استنتاجشده، نتیجهگیریشده، انتخابشده، قطعی، منطقی قضایی، بیطرف خردمندانه ◄ خردمند عادلانه ◄ بهحق، عادل
مشخص شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال دن، معیّن شدن، مورد نظربودن، انتخاب شدن، رأی آوردن درآمدن