آغاز کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم آغاز کردن، شروع کردن، آغازیدن، عزیمت کردن، رهسپار شدن در دستگرفتن، عهدهدار شدن دکان بازکردن، بساط پهن کردن، فروختن بابچیزی را گشودن، بهچیزی افتادن،
مبادرت کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی ن، اقدام کردن، دستزدن، راهی شدن، عزم کردن، پیشقدم شدن، عهدهدار شدن، قصد کردن، آمدن، برخاستن، آستین بالا زدن (کردن)، داوطلب شدن، دست بهکار ش
آغاز شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم ن، آغازیدن، شروع شدن، بهراه افتادن، افتتاح شدن، ثبت شدن طلوع کردن، سر زدن، فرارسیدن جوانهزدن، پیدا شدن، سرچشمه گرفتن، نشئت گرفتن، ظاهر شدن کلید خورد