نزدیک شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت نزدیک شدن، جلو آمدن، تماس گرفتن، مماس شدن نزدیک بودن، درجریان بودن ممکن بودن نزدیک آوردن همسایهشدن
نزدیکفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد دیک، دوروبر، بغل، بغلدست، دمدست، پیش، جلو تقریبی، برآوردی، تخمینی، اندازهگیری شده، فرضی مقرون، قرین نزدیکشونده
نزدیک بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد زدیک بودن، پیشهم بودن، همسایهبودن، هممحلی بودن، کنار هم قرار داشتن، مجاور بودن نزدیک شدن
دوست نزدیکفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی ست صمیمی، رفیقجونجونی، شریک زندگی، همسر، ندیم، مصاحب، معاشر، محرم، محرم اسرار، ندیمه، دو جان دریک قالب، رفیق حجره و گرمابه اطرافیان، اقو
نزدیک بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد زدیک بودن، پیشهم بودن، همسایهبودن، هممحلی بودن، کنار هم قرار داشتن، مجاور بودن نزدیک شدن
تقربفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت رب، نزدیک شدن بهدیگری، تمایل، حرکت بهطرف چیزی، نزدیکی، تماس، میل دسترسی، وصول، حصول، وصال نزدیکی بهموضوع، رویکرد، رهیافت، برخورد، فتح باب، درجریا
درشرف وقوع بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تغییر ل] درشرف وقوع بودن، نزدیک شدن پدیدار شدن، نمودار شدن، جلوه کردن، دردوردست نمایان شدن، جلوی رو بودن، جلو بودن عمل آمدن، آمدن نزدیک آمدن، نزدیکبودن ر
دوست بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی بودن، دوستی کردن، آشنابودن آشنا شدن، نزدیک شدن، اُختپیدا کردن، ازدر دوستی درآمدن، ارتباط گرفتن (یافتن)، تماس گرفتن، رابطه برقرارکردن آشن
مجاور بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد مجاور بودن، کنار هم بودن، نزدیکبودن، پشتسرهم بودن وجوه مشترکداشتن، نیمهنیمه روی هم افتادن، رویهم افتادن، همنهشت بودن لمس کردن درجوار حضرتش بودن،