متحدفرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت متحد، پیوسته، متصل، ملحق سهیم، تعاونی تضامنی، ثبت شده ائتلافی، متحده، مشترکالمنافع، دستدردست، منسجم مرکب، وصلشده متعلق، متعلقه
متحد شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت هم پیوستن، ملحقشدن، یکی شدن، بههم وصل شدن، جوش خوردن، متقارب شدن، بههم رسیدن، جمع شدن، ملاقات کردن، همکاری کردن، عضو شدن خوردن
محدودیتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد یت، سهم معین، تعیینسهم، تسهیم محدود نمودن، تحدید کوچکی حبس، بازداشت
محدودفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد ود، مشخص، تعریفشده، معیّن، کم، قلیل، کوچک، متناهی محصور، مرزی تنگ کناری مشروط [اصلاحی] بالغ
محدود کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد عل] محدود کردن بستن، مشخص کردن، خط کشیدن عرصه را تنگ کردن مشروط کردن سهم هرکس را دادن، تسهیم کردن پایان دادن کم کردن
دیندارفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مذهب ، باخدا، مؤمن، باایمان، خداشناس، مسلمان، عامل، متشرع، متوکل، مخلص، مسلم، معتقد، مقلد، عابد، زاهد، خداترس، باتقوا دینی، مذهبی، مقدس، روحانی، مسجدی مو
متحدفرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت متحد، پیوسته، متصل، ملحق سهیم، تعاونی تضامنی، ثبت شده ائتلافی، متحده، مشترکالمنافع، دستدردست، منسجم مرکب، وصلشده متعلق، متعلقه
محدودیتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد یت، سهم معین، تعیینسهم، تسهیم محدود نمودن، تحدید کوچکی حبس، بازداشت
محدود کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد عل] محدود کردن بستن، مشخص کردن، خط کشیدن عرصه را تنگ کردن مشروط کردن سهم هرکس را دادن، تسهیم کردن پایان دادن کم کردن
محدودکنندهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی عام دودکننده، محدودسازنده، مشروط، غیر منعطف، شاق، سخت، دشوار افسارزده، محدود(شده)، زندانی▼ انحصارطلب، انحصارگرا بسته، تنگ، باریک مانع انحص