معمول کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام ن، متداول کردن، پراکندن، رواج دادن، باب کردن، مرسوم کردن، عادت دادن، آموخته کردن آشنا کردن، مأنوس کردن، آموخته کردن کسی(چیزی) بهدیگری (
معمولیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ عمل معمولی، عادی، متوسط، میانحال، متوسطالحال میانهرو عامی، عوام عمومی، متعارف
عرفاًفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام عرفاً، معمولاً، برحسب عرف، برحسب عادت، بهصورت متداول و رایج
معمولیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ عمل معمولی، عادی، متوسط، میانحال، متوسطالحال میانهرو عامی، عوام عمومی، متعارف
مرسومفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام معمول، متعارف، متداول، باب، رایج، مصطلح، مقرر، همیشگی، معهود، روتین، مأنوس▼ نهادینه، جاافتاده عرفی، متعارفی، همیشگی، دارای کاربرد، مستعم
عادیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم عی، نمونه، نوعی، معمولی، طبیعی، منطبقشده، منطَبَق روزمره، متعارف، عامیانه، متوسط پیشپاافتاده، قابلاغماض، بیاهمیت عوامانه، عامی، میانحال، متوسطال