مزاحمفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد دخالتکننده، فضول، مداخلهگر، شخص فضول وبال گردن مردمآزار، اذیتکن دخالت، مداخله، جنگطلبی، مزاحمت، تعدی
تعدی کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت دن، مزاحم شدن، اختلالکردن، مغشوش کردن، غارت کردن، بهزور وارد شدن▲
دخالت کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد کردن، فضولی کردن، مزاحم شدن، درمیان آمدن میانجیگری کردن نفاق کردن مداخلهکردن، تعدی کردن، جنگ آغاز کردن
فضولیکردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: عمل داوطلبانه دن، دخالت بیجا کردن، بهزور وارد شدن، تعدی کردن، مزاحم شدن، عذاب دادن، دستکاری کردن
بدخواهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی مآزار، مزاحم، ناجوانمرد، رذل، نالوطی، بداندیش، بدنیت، بدقلب، امالفساد، مارسیرت، ملعون، بدجنس، ناقلا، ناخوش، نادرست، عصبانی، سفاک، بیرح
اذیتکنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی کن، مردمآزار، مزاحم ضارب، حملهکننده، آسیبزننده، مهاجم، متجاوز