متوقف کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم ردن، وقفه ایجاد کردن، مداخله کردن، پامیان گذاردن، درمیان آمدن، دخالت کردن گسیختن، بریدن، معترض شدن، جدا شدن
مزاحمفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد دخالتکننده، فضول، مداخلهگر، شخص فضول وبال گردن مردمآزار، اذیتکن دخالت، مداخله، جنگطلبی، مزاحمت، تعدی
مانع شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) ممانعت کردن، سنگانداختن، مداخله کردن، چوب لای چرخ کسی یا کاری گذاشتن، آچمز کردن، گیر دادن، پیلهکردن مسدود کردن، مانع فراهم کردن
انقطاعفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد گسیختگی، بریدگی، عدم تداوم، قطع، جدایی دخالت، مداخله، جنگطلبی، مزاحمت، تعدی تداخل، مجاورت، آمیختگی گسل، چاک، شکاف
درصلح بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) درصلح بودن، درزمان صلح بودن، درآرامش زیستن، جنگ نکردن بیطرف بودن، مداخله نکردن، بیگناه بودن میانجیگریکردن