صافکنندهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد کننده، افقیکننده، صافکن، خواباننده، براندازنده، تبر، اطو (اتو)، اتوبخار، اتوپرس، وردنه، بامغلتان، غلتک، بولدوزر، غلتبان اتوکشی
صاف بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: شکل صاف بودن، صافی، روانی، لیزی، همواری [ مستقیم 249] صافکردن: تسطیح، اتو، ساب، پرداخت، صیقل، بادگیری اسفالت چیز صاف: آیینه، آبساب، موزاییک، چیز افقی [◄
صافکنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: شکل کن، صافکننده، صیقلیکننده جاده صافکن، غلتک، بولدوزر، وردنه رنده، اتو سابکار
صاففرهنگ فارسی طیفیمقوله: شکل هموار، مسطح، تخت، مستقیم، صیقلی، کرکی، مخملی، مخملین آبساب اتوکشیده، سهتیغ لغزنده، سُر، لیز، روغنی، چرب کُند همگن تراز، افقی خالص، ساده
صاف کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: شکل ، اتو کردن (زدن،کشیدن)، رنده کردن، هموار کردن، تراز کردن، افقی کردن ساده کردن ساییدن، سابیدن، پرداخت کردن، پولیش زدن (کردن)، روان کردن▲ جلا دادن، صیق
جماعتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) حفل، هیئت، دسته، مجلس، جناح، مافیا، دستهبندی غیرتشکیلاتی، حلقه، سلک، جرگه، فرقه، شراکت جامعه، صنف، جمعیت، نظام(پزشکی)، اخوان،
تاجرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مناسبات ملکی تاجر، بازرگان، بازاری، سوداگر دلال، فروشنده، تهیهکننده مضاربهکار، معامل، معاملهگر، صراف شریک صنف، رسته، جامعه حجره، فروشگاه، کارگاه
صافکنندهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد کننده، افقیکننده، صافکن، خواباننده، براندازنده، تبر، اطو (اتو)، اتوبخار، اتوپرس، وردنه، بامغلتان، غلتک، بولدوزر، غلتبان اتوکشی
صاف بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: شکل صاف بودن، صافی، روانی، لیزی، همواری [ مستقیم 249] صافکردن: تسطیح، اتو، ساب، پرداخت، صیقل، بادگیری اسفالت چیز صاف: آیینه، آبساب، موزاییک، چیز افقی [◄
صافکنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: شکل کن، صافکننده، صیقلیکننده جاده صافکن، غلتک، بولدوزر، وردنه رنده، اتو سابکار