سوزاندنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی تش زدن، کز دادن، خاکستر کردن، داغ کردن، گداختن، الو زدن، شعلهور کردن، سوختن
ترحم کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی م کردن، دل سوزاندن، دلسوختن، دل بهحال کسی رحم آمدن، امان دادن، بخشودن، ترحم کردن (آوردن)، بخشیدن همدردی کردن، دلداری دادن، آب بر آتش کس
تطهیر کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی هیر کردن دود دادن، بخور دادن، سوزاندن، اسفند دود کردن ختنه کردن، سنت کردن غبارروبی کردن
محرّکفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام ُرنده، گزنده، زننده، سوزآور، سوزان، سخت، شدید، آتشین، نافذ، موثر، نیشدار، تند، جگرسوز، مهلک مأنوس مبرم