رأیدادنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام ادن، دست بالا بردن، رأی درصندوق انداختن، تصویبکردن تصمیم گرفتن، مصمم بودن ردّ کردن
رأیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام نظر، رأی مخفی، رأیعلنی انتخابات، نظرخواهی، همهپرسی، نظرسنجی، رفراندوم، مشورت با مردم، رأیگیری، شمارش آرا جلسۀ علنی، غیرعلنی ورقۀ رأی د
رأی دادگاهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات اه، احکام، رأی، نتیجه، تشخیص قاضی، تصمیم، حُکم قضاوت ترک اختلاف با دخالت قاضی، سازش
قبول کردن دعویفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات دعوی، صلاحیت دادگاه رااعلام کردن، قضاوت کردن، رأی دادن، حکم دادن، فتوی دادن، قضاوت کردن، تشخیص دادن خلاصه دعوی را بیان کردن، رای صادر کردن، تسلی
مصمم بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام ودن، عزم کردن، ارادهکردن، برآن شدن، برآن بودن، تصمیمگرفتن، اتمام حجت کردن، اراده داشتن، قصد کردن، پایان دادن، انجامدادن رأی دادن تأکید ک
ردّکردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام ، نپذیرفتن، امتناع کردن، تأیید (قبول)نکردن، حذف کردن، نخواستن، پشتپا زدن، مردود دانستن، تصویب نکردن، ابرو بالاانداختن، مشروط کردن، تقبی
بیطرفبودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام انتخاب خاصی نداشتن، رأی ممتنع دادن، رأی ندادن، امتناع کردن، صرفنظر کردن، کنار رفتن، طفره رفتن، صراحت نداشتن، مشخص نکردن، دم بهتله ندادن
امتناع کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی - خاص ع کردن، استنکاف کردن، نهگفتن، ابرو بالا انداختن، دست رد بهسینۀ کسی زدن، جواب رد دادن، نفی کردن، انکارکردن، ردّ کردن، اکراه داشتن از