دستفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی زو، پنجه، مشت، کفدست، انگشت▼، مچ، ساعد، آرنج، مرفق دست راست، طرفِ راست، دست چپ، طرفِ چپ قبضه
دست کم گرفتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال م گرفتن، کم برآوردکردن، کمبها دادن، ناچیز شمردن، ناچیز گرفتن، سبُک گرفتن، جانب احتیاطرا گرفتن، کمترقلمدادکردن، حقیقترا اظهار نکردن، کمتر
قدرت را در دست گرفتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی عام در دست گرفتن، زمام امور را در دست گرفتن، برتخت سلطنت نشستن، تاج پادشاهی را برسر نهادن، تصدیکاری را بهعهده گرفتن، غصب کردن، کودتا کردن
احترام نشان دادنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات دادن، دست بهسینه بودن، کرنش کردن، پیش پای کسی برخاستن، بلند شدن، مؤدب بودن، دست دادن، سلام کردن، دولا شدن، تعظیم کردن برپا دادن سجده کردن، بهخ
بدنام شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی آبرو از دست دادن، آبرویش ریختن، رسوا شدن، برسرزبانها افتادن، درافواه افتادن، قابل سرزنش شدن، سابقه خودرا خراب کردن، ازچشم افتادن
عمل مؤدبانهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی ادب، تعظیم، کرنش، درود، سلام، دست دادن، مصافحه، خوشامد، تعارف، احترامات تشویق سلامٌعلیکم، علیکالسلام (علیکمالسلام)
سلام کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی کردن، درود گفتن، سلامدادن، رژه رفتن دست دادن، روبوسی کردن، درآغوش گرفتن، بغل کردن، نوازش کردن
دیر بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: زمان ل] دیر بودن، کار ازکار گذشتن دیر آمدن، تاخیر داشتن، تاخیر کردن، دیرکردن، دست بهدست کردن، جا ماندن دیرکردن، تأنی بهخرج دادن، استخاره کردن، درنگ کرد